![]() |
![]() |
|
| چه فردای خوشی رو خواب دیدیم.... |
|
آخرین پستم بر می گرده به ۱۰ تیر...امروز ۱۰ شهریوره...
جا خوردم....مات به تاریخ ها نگاه می کردم....یعنی نتونستم توی این مدت یه مطلب بنویسم؟؟!! چم شده...؟؟! خودم هم نمی دونم..... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم شهریور 1389ساعت 0:8 توسط الناز |
|
|
دارم کلی فکر می کنم بعد از 3 ماه سر زدن به بلاگم چی بنویسم....
بعد از یه حدود نیم ساعت فکر کردن....انگار هیچی به ذهنم نمیرسه به جز... : من اومدم... باز از لابه لای سکوت ذهنم....با کلی چیزایی که عوض شده... و بیشتر از همه خودم.... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم تیر 1389ساعت 13:35 توسط الناز |
|
|
آخرین پست سال 88...
برگ های درخت های جامعه امروزی ما.... زرد ها بر شاخه ها می مانند و سبز ها بر زمین می افتند و زیر پا له می شوند... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم اسفند 1388ساعت 13:13 توسط الناز |
|
|
.........
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388ساعت 18:18 توسط الناز |
|
|
خب که چی؟باید چی کار کنم؟جلوش رو بگیرم؟بعد از چهار سال زندگی؟چهار سال...چهار سال باهاش بودم...خب باشم!بوده باشم! که چی؟حالا باید بشینم جلوش...نه!زانو بزنم...نه!به پاش بیفتم و اشک بریزم که "نرو! من بدون تو می میرم! "...حتی از تجسم خودم هم خنده ام می گیره... نمک رو تقریبا خالی می کنم توی چند لیوان برنج ته نشین شده کف قابلمه.آرنج دست هام رو گذاشتم دو طرف لبه های قابلمه.یکی از دست هام چاقو رو گرفتم و اون یکی دستم پیاز.پیازها رو خرد می کنم...خرد که نه!انگار همون جوری درسته می اندازمشون روی سه تا تیکه مرغ کف قابلمه.روغن رو می ریزم روی محتویات قابلمه.از این بوی روغن لعنتی که تا شب روی لباس هام می مونه متنفرم...نه!عصبانی نیستم.برای چی باید عصبانی باشم؟اتفاقا از همیشه هم انگار سر حال ترم.سرحال که نه!مثل همیشه می خندم.حتی وقتی به بی تفاوتی های بیش از حدش شک کردم هم خندیدم.حتی وقتی می رفت توی اتاق و لب به شامی که براش پخته بودم نمیزد هم می خندیدم...هیچ وقت حتی اگه سیر سیرم بود از قورمه سبزی های من نمی گذشت.ولی این آخری ها حتی اگه تموم خونه هم بوی قورمه سبزی برمی داشت نمی فهمید که شام یا ناهار چی داریم.انگار مشام اش هم پیش اون جا می ذاشت همون طور که خودش رو... یلدا تا تونست توی گوشم خوند که این کارا یعنی چی.مرد عوض بشه،بی تفاوت بشه فقط یه علت داره ولی من فقط ریز ریزی برای خودم می خندیدم...حتی وقتی اولین برف زمستون هم اومد و جای ردپای اونو کنار ردپای احمد روی برف ها شناختم ،هم به جای این که دلم بلرزه،به کج بودن جای ردپای احمد روی برف ها خندیدم.همیشه عادت داشت پای چپش رو کج،رو به داخل پاهاش می ذاشت.خودش گفته بود از بچگی این عادت رو داشته و هیچ وقت نتونسته ترکش کنه.ردپای چپش روی برف ها کنار سه تا ردپای منظم دیگه خیلی بامزه شده بود.یه جفت ردپای دوم اما خوش فرم بود.از جلوی پاش گرفته تا پاشنه ی کم عرض و باریک،که بیشتر از همه چی بهش می خورد جای یه جفت چکمه ی چرم پاشنه بلند باشه. رد پاها تا چند قدمی خونمون ادامه داشت و بعد اون یه جفت رد پای پاشنه دار راهش رو کج کرده بود و رسیده بود به پاگرد خونه ی همسایه بغلی. با همسایه دیوار به دیوارمون هیچوقت رودررو نشده بودم. فقط دو بار که برای دیدن بارون پای پنجره آشپزخونه رفته بودم چتر کرم رنگش رو دیدم که زیر بارون روی سرش گرفته بود. هیچوقت نتونستم از ارتفاع پنجره آشپزخونه خودش رو زیر چتر ببینم. حتی وقتی پشت پیچ کوچه گم می شد. یک طرف مرغها سوخت. بوی سوختگی اش که بلند شد فهمیدم. پیازها مثل ورقه های حلقه ای سیاهرنگ توی خودشون جمع شده بودن. قابلمه را می ذارم توی سینک ظرفشویی و آب را روش بازمی کنم. بخارش بلند می شه حواسم به اون نیست. عصبانی هم نیستم که بگم غذام به خاطر اون اینجوری شد. عادت دارم که همیشه یک طرف مرغام بسوزن. عادت دارم و دست خودم نیست. احمد هم عادت کرده بود ظهر هایی که زرشک پلو با مرغ داشتیم، مرغ هایی روکه من همشون رو جوری توی بشقاب چیدم که سوختگی اش معلوم نباشه، برگردونه و باخنده قسمت سوخته ران مرغش رو جداکنه و بعد بذاره توی بشقابش و شروع به خوردن کنه. هیچوقت به روم نیاورد که همیشه یه طرف مرغ هام سوخته اس. اما حالا اصلا انگار متوجه نمی شه که من مرغ ها رو از عمد از روی سوختگی اش می چینم و اون تمام قسمت های سوخته ران مرغش رو میخوره. حالا پنجره ی آشپزخونه رو باز می کنم تا بوی سوختگی خفه ام نکنه!هوای سرد می خوره توی صورتم و دنبالش بوی قورمه سبزی معطری از خونه ی همسایه ی بغلی می پیچه توی آشپزخونه.هیچ وقت قورمه سبزی های من به این معطری نشدن.یادم میفته که احمد ناهار نمیاد خونه،مثل همیشه گفت شرکت می مونه.خب ناهار قورمه سبزی بخوره ،که چی؟حتی اگه اون قورمه سبزی رو خونه ی یه جفت ردپای همسایه بغلی بخوره.من باید چی کار کنم؟بشینم دعا کنم که قورمه سبزی همسایه دیوار به دیوارمون بسوزه؟!باید برم ازش سبزی معطری که توی خورشت کرده رو بپرسم... سردم میشه.پنجره رو می بندم.احمد دو هفته ای میشه که انگار داره از این خونه اثاث کشی می کنه.هر روز یه سری از وسایلش رو توی کیفش می ذاره و می بره شرکت.قفسه ی اول و دوم نقشه ها و کتاب هاش تقریبا خالی شده و توی قفسه ی سوم فقط قاب عکس دو تایی مون مونده.این هفته به جز سلام و صبح بخیر و شب بخیر چیزی به هم نگفتیم که ازش بپرسم دلیل این اثاث کشی ای چیه... چشم ام می خوره به گلدون شمعدونی توی تراس . سه طرف گلدون رو عید دو سال پیش با طناب وصل کردم به سقف تراس، بند ش رو بلند گرفتم که خوب گلدون توی دیدم باشه. حالا طناب عید دو سال پیش اینقدر آفتاب خورده که پوسیده شده. طنابش هر لحظه ممکنه که پاره بشه. نگاهش می کنم و به ذهنم می سپارم که تادیر نشده طنابش رو عوض کنم . دستم هنوز همونجوری روی شیر آب به طرف بسته شدن مونده. وقتی دارم فکر می کنم چشمام روی تک تک وسایل آشپزخونه چرخ می خوره. بعد از گلدون شمعدونی چشمم می افته روی شش تا خرمالوی پلاسیده نارنجی و لکه های گندیدگی سیاه روش بالای یخچال. شش تا خرمالو را خودش برام از درخت توی حیاط ساختمون شرکت چیده بود.کال کال بودن. سفت سفت. مرتب چیده شد بودن بالای یخچال. شش تا خرمالوی نارنجی روی پس زمینه سفید یخچال بد جوری توی چشم می زدن. گفتی اگه خوب آفتاب بخورن یکی، دو هفته ای کاملا می رسن و شیرین می شن و پشت سرش قول دادی با هم هر شش تا خرمالو را می خوریم. منم هر روز صبح که از خواب پا می شدم تازیر کتری آب جوش رو روشن کنم ، پرده یِ پنجره ی آشپزخونه رو کنار می زدم تا از همون اول صبح شش تا خرمالو خوب خوب آفتاب بخورن اما دو هفته ای می شه که اینقدر آفتاب خوردن که گندیدن... احمد هم انگار شش تا خرمالو رو مثل خیلی چیزای دیگه فراموش کرده... دستم رو از روی شیر آّب برمی دارم.سردی شیر آّب سرد کف دستم رو بی حس کرده.کف دستم رو توی دست دیگر می گیرم تا گرم بشه.خرمالوها رو یکی یکی برمی دارم و پرت می کنم توی سطل زباله.شش تا خرمالوی گندیده توی پس زمینه ی مشکی کیسه زباله توی ذوقم می زنه.حالا فقط جای سیاهی و گندیدگی خرمالوها روی لبه ی سفید یخچال می مونن.شش تا نقطه ی مشکی...توی ذهنم ناخودآگاه شش تا خرمالوی رسیده ی رسیده نارنجی رو روی لبه ی یخچال همسایه بغلی تجسم می کنم.احمد همیشه شیرینی خرمالو رو دوست داره ،همون طور که دوست داره اونجا باشه...پیش اون... یلدا خیلی تلاش کرد که بجنگم...با خودم،با احمد،برای موندن اش...اما من...خودش خواسته...و این وسط من...باید بجنگم؟!که چی ؟ که برگرده؟...اون وقت میشه همون احمد چهار سال پیش...؟این دیگه اون احمد نیست...احمدی که بوی قورمه سبزی یه جفت ردپای قشنگ همسایه بغلی هیچ وقت از روی لباس هاش پاک نمیشه... دستم رو می ذارم دو طرف سینک ، سرم رو خم می کنم روی قابلمه.پیازهای سوخته قاطی آب روغن ها بالا وایسادن.مرغ ها زیر لایه ای از آب های کدر محو شدن.جای سوختگی مرغ های قبلی به گوشه و کنار قابلمه سیاه شدن. تنم می لرزه.یه دفه بوی عطر زنونه ای که تازگی ها احمد با خودش توی خونه میاره می پیچه توی آشپزخونه...سرم رو اونقدر خم می کنم که مهره های پشت گردنم تیر می کشن.می خندم...به خودم...به احمد...به یه جفت ردپای قشنگ چکمه ی چرم پاشنه دار همسایه بغلی... طناب گلدون شمعدونی توی تراس پاره میشه...گلدون پخش زمین میشه....
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم اسفند 1388ساعت 10:39 توسط الناز |
|
|
یک طرف دنیا مردم از فقر و گرسنگی رنج می برند و اینجا ما از جهل و نادانی و.... دروغ.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 13:3 توسط الناز |
|
|
سید آمدنی بود اما نگذاشتند...
بار دیگر امید هایمان نا امید شد.... ایران سبز را به گور خواهیم برد... |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 12:58 توسط الناز |
|
|
اعتراض نمی کنم تا مخاطبی بیابم یا مسئولی را بیدار کنم و یا سرزنش کنم . اعتراض می کنم زیرا نمی توانم اعتراض نکنم زیرا اگر اعتراض نکنم وضع موجود را پذیرفته ام و بدان تسلیم گشته ام.
دکتر علی شریعتی به امید ایران سبز.... |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 11:49 توسط الناز |
|
|
اولین آزمون سنجش رو میدم این یعنی اولین نتیجه ۶ ۷ ماه درس خوندن و نخوندن به زودی به دستم میرسه...
۶۰ روز دیگه مونده تا این برچسب نچسب کنکوری بودن و دیگه نداشته باشم... چند روزی میشه که دیگه دانش آموز نیستم...تموم شد...بلاخره هر چیزی یه روزی تموم میشه....ولی این تموم شدن ها بدجوری باور نکردنی... می دونم خیلی زود دلم برای خیلی چیزها تنگ میشه...حتی این روزای سخت درس و کنکور... |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 18:13 توسط الناز |
|
|
.................
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 22:25 توسط الناز |
|
|
بگذار...
بگذار باز هم.... بگذریم! این روزها خیلی برای گریه دلم تنگ است.... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 12:56 توسط الناز |
|
|
می خوام سکوت کنم......
در مقابل تمام گیجی هایی که داره برام به وجود میاد......... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 15:25 توسط الناز |
|
|
اوباما برای طرفدارانش دست تکان می دهد....
خوش به حال مردم آمریکا حداقل رئیس جمهورشان را دوست دارند..................... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 11:52 توسط الناز |
|
|
من خودمو خیلی وقته توی چند سال گذشته جا گذاشتم.....
به چی دل خوش کردم...؟! هه....! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 19:40 توسط الناز |
|
|
می دونی...؟
خودم تازه متوجه شدم! من قابلیت اسکیزوفرنی شدن رو دارم....!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 20:24 توسط الناز |
|
|
اعتراف می کنم حالم از همه چیز به هم می خوره....
بیش تر از همه از خودم...! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 13:19 توسط الناز |
|
|
کتاب "کافه پیانو" را می بندم...امسال کنکوری ام ! ولی حتی کنکورم نمی تونه جلوی مطالعه های حاشیه ایم را بگیره!
کتاب که تموم میشه دلم کلی چیزهای نا متعارف (البته برای یک دختر ۱۷ ساله!) می خواد... یه کافه مال خودم...یک پیپ پر نقش و نگار...یک قهوه داغ داغ و.... سیگار کشیدن زیر بارون...! ........................................ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 13:43 توسط الناز |
|
|
بارون..........
یعنی می باره...!؟؟ دلم لک زده.......... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 12:26 توسط الناز |
|
|
زندگی همیشه این قدر سخته یا وقتی فقط بچه ای...؟!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 23:29 توسط الناز |
|
|
از دوست داشتن این همه آدم می ترسم...
از عزیز شدن این همه آدم برای خودم می ترسم...
آره!می ترسم....
از خودم هم کم کم دارم می ترسم...
انگار دیگه فقط از خدای خودم نمی ترسم...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 23:20 توسط الناز |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
چيزي مرا به قسمت بودن نمي برد ، از وازه دو وجهي تکرار خسته ام من بي رمق ترين نفس اين حواليم ، از بودن مکرر بر دار خسته ام من با عبور ثانيه ها خرد مي شوم ، از حمل اين جنازه هوشيار خسته ام......
در 25 اسفند 1369 اولین جیغ زندگیم را کشیدم!!! :) کتاب خیلی می خونم...اول شعر می نوشتم ولی حالا بیشتر داستان...اگه بشه بهشان گفت شعر و داستان...خوشحال می شم با نظرات و بازدیدتان از وب لاگ من اون را بزرگ کنین...ممنونم! |
| پیوندهای روزانه |
|
درد من آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
کمونه(کوشا آزادی) کوبه(نژلا نجفی) کوندالینی یوگا(پرانا) تلالو(شیرین) دست نوشته(عماد مرتضوی) سال های سگی(قاسم طوبایی) شعرهای من(سامان) دوست داشتن برتر از عشق کلاغستان(شعر) زفیر صریر(مصطفا) |
|
RSS
|